عضویت در خبرنامه نخستان

خانه » تازه های نشر » اخبار نشر » ترجمه احتمالا گم شده ام

ترجمه احتمالا گم شده ام

۱۲

مهر

۹۳

ترجمه احتمالا گم شده ام

ترجمه آلمانی و ایتالیایی نخستین رمان سارا سالار با عنوان « احتمالا گم شده‌ام » در ایتالیا و آلمان رونمایی می‌شود. «احتمالا گم‌شده‌ام» نخستین رمان سارا سالار است که در سال ۱۳۸۸ از سوی نشر چشمه منتشر شده است. این کتاب پس از انتشار در ایران تاکنون در چهار نوبت تجدید چاپ شده است.

احتمالا گم شده ام

ترجمه ایتالیایی و آلمانی رمان « احتمالا گم‌شده‌ام » نوشته سارا سالار که به تازگی منتشر شده است در دو مراسم جداگانه با حضور نویسنده و مترجم رونمایی می‌شود. ترجمه ایتالیایی از این رمان که اخیرا در ایتالیا منتشر شده است روز یکشنبه  ۱۳مهرماه در شهر تورینو ایتالیا و روز سه شنبه ۱۵ مهر ماه در شهر رم با حضور نویسنده رونمایی خواهد شد.

همچنین ترجمه آلمانی این کتاب نیز همزمان با نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت و در روز ۲۰ مهر در غرفه نشر «p.kirchheim» رونمایی خواهد شد.

 این داستان روایتی متفاوت از زندگی زنی ر ا به تصویر می کشد که بیشترین دغدغه او رابطه‌اش با دختری به نام گندم است که این موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه‌ای می‌رساند که احتمال می‌دهد گندم و راوی یک نفر هستند و این زن به دنبال این است که در خلال جست وجوهایش در گندم خود گمشده‌اش را پیدا کند.

در سال گذشته نیز رمانی از سارا سالار با عنوان «هست یا نیست» از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

بخشی از رمان احتمالا گم شده‌ام :

صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می‌دهد. دستم را بی خودی طرفش دراز می‌کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم… می‌رود روی پیغام گیر… کیوان است. می‌خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی‌دهم.

سرم را که از روی بالش بلند می‌کنم، تازه می‌فهمم چه قدر سنگین است از لا به لای بخار توی سرم به ساعت میز نگاه می‌کنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی می‌کنم دیشب را به خاطر بیاورم جاش سامیار به خاطرم می‌آید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلاً زود بیدار شده باشد، تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چه کار می‌کنند…

از جا می‌پرم، دستم را به دیوار می‌گیرم و از اتاق خواب می‌آیم بیرون… سامیار توی اتاقش نیست… دلم هری می‌ریزد پایین… توی سالن سرک می‌کشم… توی آشپزخانه… توی حمام و توالت … نیست… همان جا کنار دیوار توالت و می‌نشینم و نفس می‌کشم … یک دفعه یادم می‌آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهد کودک. باورم نمی‌شد یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمه چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکویت بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زدم بودم یک راننده‌ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می‌گیرم. یعنی آدم می‌تواند توی سی و پنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهایم را دراز می‌کنم روی زمین و سرم را تکیه می‌دهم به کاشی‌های سرد دیوار… فکر می‌کنم خواب بودم…. شاید … دیدم دوباره توی حیاط مربع شکلی هستم که چهار تا باغچه دارد….

اخبار و مطالب مرتبط با:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


2 − = هیچ

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>