عضویت در خبرنامه نخستان

رمان ابله

۶

مهر

۹۳

رمان ابله

ابله نام رومانی از فیودور داستایوسکی نویسنده‌ی روسی است ، که ترجمه آن توسط سروش حبیبی و انتشار این رمان از سوی نشر چشمه صورت گرفته است.

کتاب ابله

ابله ، داستان شاهزاده‌ای است ساده دل که همواره به فکر کمک به همنوعانش است که به عنوان آخرین بازمانده یک خانواده مهم و منقرض شده روسی، ازاقامت طولانی در سوئیس به سنت پترزبورگ بر میگردد و اتفاقاتی در ارتباط با یک خانواده روسی و دوستان آنان و یک زن روسپی برای او به وجود می‌آید که در ظاهر نه از نظر جاذبه‌های داستانی موضوعی برای درگیر کردن ذهن دارد و نه اتفاقاتی در آن به وجود آمده که خواننده بر اساس آنها به خواندن داستان ترغیب شود. اما همین کتاب به زبانهای گوناگون به عنوان یک شاهکار، آن قدر مورد توجه قرار گرفته که در تمام زبانها ترجمه شدهاست. دلیل آن، در نگاه عمیقی است که داستایوفسکی به فلسفه زندگی دارد و همه کتابهایش مملو از حرفهائی است که در خارج از کادر یک داستان، میتواند تابلوهای راهنمای زندگی و تفکر شود. همین که این داستان نوشته شده درسال ۱۸۶۸ هنوز بعد از ۱۳۰ سال از نگارش آن در همه جای دنیا فروش و خواننده دارد نشانه‌ای از آن است که واقعیتهای مورد توجه نویسنده که امر مشترک نیاز انسانی است، به خوبی در آن دیده شده است. وقتی ابله را میخوانی، به روایت ایرانی‌اش گوئیا پای کرسی نشسته‌ای و پرنس ابله بالای صندلی نشسته و به عنوان دوست داشتنی فیلسوف برایت درس زندگی میدهد. خلق پرسوناژ کسی که با معیارهای اجتماعی آن روز و امروز باید ابله تلقی شود و هم او بهترین و ماندگار‌ترین حرفهای مورد خواست و احتیاج بشری را میزند از جاذبه‌های این کار داستایوفسکی است.خواندن این رمانهای بزرگ تاریخ ادبیات دنیا، که ابله یکی از آنان است به بازکردن ذهن بشریت و برگشتن به زلال فطری انسانی که در جهان امروز به آن نیاز مبرمی هست، خیلی کمک میکند .

در سال ۱۹۵۶ اکیراکوروساوای ژاپنی فیلمی براساس این داستان ساخت، که در سال ۱۳۸۵ از سیمای جمهوری اسلامی نیز پخش شد پخش شد.

نشر چشمه این کتاب را برای هشتمین بار چاپ کرده است. و گفتنیست این کتاب عنوان دومین کتاب پرفروش در دسته داستان‌های خارجی شهر کتاب را در تابستان امسال به خود اختصاص داده است.

 قسمتی از کتاب ابله:

پرنس مویخکین، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سوییس برای معالجهی بیماری، به میهن خود باز میگردد. بیماری او رسماً افسردگی عصبی است ولی در واقع مویخکین دچار نوعی جنون شده است که نمودار آن بیارادگی مطلق است. به علاوه، بیتجربگی کامل او در زندگی اعتماد بیحدی نسبت به دیگران در وی پدید میآورد. مویخکین، در پرتو وجود روگوژین، همسفر خویش، فرصت مییابد نشان دهد که برای مردمی «واقعاً نیک»، در تماس با واقعیت، چه ممکن است پیش آید. روگوژین، این جوان گرم و روباز و با اراده، به سابقهی هم حسی باطنی و نیاز به ابراز مکنونات قلبی، در راه سفر سفره دل خود را پیش مویخکین، که از نظر روحی نقطهی مقابل اوست، میگشاید. روگوژین برای او عشق قهاری را که نسبت به ناستازیا فیلیپوونا احساس میکند، باز میگوید. این زن زیبا، که از نظر حسن شهرت وضعی مبهم دارد، به انگیزهی وظیفهشناسی، نه بیاکراه، معشوقهی ولی نعمت خود میشود تا از این راه حقشناسی خود را به او نشان دهد. وی، که طبعاً مهربان و بزرگوار است، نسبت به مردان و به طور کلی نسبت به همهی کسانی که سرنوشت با آنان بیشتر یار بوده و به نظر میآید که برای خوار ساختن او به همین مزیت مینازند، نفرتی در جان نهفته دارد. این دو تازه دوست، چون به سنپترزبورگ میرسند، از یکدیگر جدا میشوند و پرنس نزد ژنرال اِپانچین، یکی از خویشاوندانش، میرود به این امید که برای زندگی فعالی که میخواهد آغاز کند پشتیبانش باشد…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


9 − یک =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>