عضویت در خبرنامه نخستان

خانه » تازه های نشر » اخبار نشر » معرفی رمان نگهبان

معرفی رمان نگهبان

۶

مهر

۹۳

معرفی رمان نگهبان

رمان”نگهبان” اولین رمان منتشر شده پیمان اسماعیلی است که چندی پیش در لیست پرفروش‌های شهر کتاب قرار گرفت.

  “نگهبان” رمانی است در ژانر ادبی گوتیک-ترکیبی از وحشت و مضامین عاشقانه- ؛ شاخه‌ای است از مکتب رمانتیسم یا پیش‌رمانتیسم. داستان‌های گوتیک بیشتر حکایت‌های تیره و تاری از معماها، هراس‌ها و امور ماورائی هستند که حول یک راز مخفی و وحشتناک شکل گرفته‌اند.

درواقع نگهبان یک رمان گوتیک تمام و کمال است؛ عناصر ادبیات گوتیک را دارد، خواننده‌ را می‌ترساند، در برهوتی بی‌پایان غرق می‌کند، توهم را به بهترین شکل می‌آفریند، از اخلاق رو به زوال می‌گوید، بدبین می‌شود و بعد بالافاصله به رمانتیسیم باز می‌گردد و بسیاری چیزهای دیگر که باعث می‌شود ما با یک رمان گوتیک تمام و کمال مواجه باشیم.

اسماعیلی درباره گفته:

 نگهبان داستان سفر است و رسیدن به چیزهایی که در انتهای سفر برای آدم باقی می‌ماند. همان چیزهایی که باید برای نگه داشتنشان نگهبانی داد.»

قهرمان این رمان پسری است به نام سیامک؛ “سیامک با همزیستی با طبیعت به موجود جدیدی تبدیل می‌شود. چیزی میان انسان، حیوان و طبیعت برف زده. رمان نگهبان داستان سفر سیامک است. داستانی درباره گناه و تلاش انسان برای پشت سر گذاشتن آن.”

سیامک به دلایلی زندگی در تهران را رها می‌کند و برای کار به جنوب ایران می‌رود. جایی بین بیابان و گرما و خاک بادهایی که روی تن می‌وزد و پوست عرق کرده از گرما را گل می‌کند. در بیابان ولی اتفاقی می‌افتد که سیامک را فراری می‌دهد به مرزهای غربی ایران. به امید گریز به کوهستان قندیل می‌زند. میان برف و کوه و وهمی که در هوا و روی سنگهای یخ بسته هست.

رمان نگهبان

یکی از ویژگی‌های مهم رمان «نگهبان» این است که بسیار ساده و بی‌تکلف دست خواننده‌اش را می‌گیرد و او را در کنار شخصیت‌های داستان می‌نشاند انگار او با همه‌ی اسرار سر به مهر شخصیت‌ها محرم است و می‌تواند به همه‌ی راز و رموز آنها دست درازی کند. در واقع داستان بدون هیچ مرز بندی و فاصله‌ای، به خواننده القا می‌کند که او هم باید جزئی از داستان باشد.

بخشی از داستان

بیداری؟ خواب؟ گاهی فرق بینشان را گم می‌کند. چشمهایش بازند ولی نسبت به محیط اطرافش آگاهی ندارد. یک جور خلسه که گاهی تا چند ساعت طول می‌کشد. فکر می‌کند دارد یخ می‌زند. خلسه قبل از انجماد. ولی گرمای تنش نمی‌رود. بافتهای بدنش آنقدر مقاومت می‌کنند تا گرما برگردد.

بعد یکدفعه یادش می‌آید. یک کانکس وسط بیابان و کانالی که بیابان را شیار شیار کرده. شکیب یادش می‌آید. شبحی قوزی که زیر باران ایستاده. الان هشت ماه است است که شکیب را کشته. جسدش را توی زمین چال کرده و رویش گل ریخته.»

اخبار و مطالب مرتبط با:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


5 + سه =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>