عضویت در خبرنامه نخستان

خانه » تازه های نشر » “مرگی که حرفش را می زدی” اثر فردریک دار

“مرگی که حرفش را می زدی” اثر فردریک دار

۲۵

تیر

۹۳

“مرگی که حرفش را می زدی” اثر فردریک دار

رمان پلیسی “مرگی که حرفش را می‌زدی” نوشته فردریک دار، با ترجمه عباس آگاهی و همکاری  انتشارات جهان کتاب، منتشر شد.

“مرگی که حرفش را می‌زدی” فردریک دار

رمان “مرگی که حرفش را می‌زدی” یکی از آثار مجموعه پلیسی نقاب  انتشارات جهان کتاب است که با انتشار آثار فردریک دار سعی در معرفی این نویسنده رمان‌های پلیسی کشور فرانسه دارد.

این رمان دارای طنزی تلخ با موضوع همسریابی در بیست فصل است.

شخصیت اصلی این اثر، پُل دوتراز  ۳۶ ساله است که پس از سال‌ها کار در آفریقا و با وجود بیماری جسمی  و رویاهای از دست رفته‌اش به کشورش باز می‌گردد. پل که در خانه از تنهایی رنج می‌برد تصمیم به ازدواج می‌گیرد و دنبال راهی برای تحقق خواسته‌اش می‌گردد، پل برای پیدا کردن همسر به ناچار به روزنامه آگهی می‌دهد و و از میان پاسخ‌هایی که برای درخواستش آمده  با زنی ۴۲ ساله به نام مینا که بسیار جوان‌تر از سنش است آشنا می‌شود و رابطه آن‌ها به زودی منجر به ازدواج می‌شود و پل طی اتفاقات و ماجراهایی به هم پیوسته به راز ، شخصیت و رابطه مینا با جوانی که آن را فرزند خود می‌خواند پی می‌برد و در این جریان دست به کارهایی می‌زند که عواقبی را در پی دارد…

مرگی که حرفش را می‌زدی اث فردریک-دار

بخشی از رمان فردریک دار

ساعت شماطه‌دارم را روی شش صبح گذاشته بودم، ولی چون موفق نشده بودم چشم روی هم بگذارم، از ساعت چهار سرپا بودم. لباس ساده‌ای پوشیدم و، بی‌سر و صدا، به گاراژ رفتم.

من مکانیسین خوبی نیستم، با این حال یقین داشتم که اگر چیزی دستکاری شده باشد، باید مربوط به فرمان ماشین باشد. در این قسمت به جست‌وجو پرداختم و خوشبختانه، چون در واقع، دومینیک آن را باز کرده بود… در اولین پیچ کمی تند جاده، فرمان اتومبیل در دستم باقی می‌ماند. باری او می‌دانست که من همیشه تخت گاز می‌رانم. برایم شوخی بسیار کثیفی تهیه دیده بود… یک آچار فرانسه برداشتم. می‌خواستم به تعمیر خرابی بپردازم که فکر بهتری به ذهنم رسید… می‌بایست به هر قیمتی شده نگذارم آن‌ها بویی ببرند. بنابراین فرمان ماشین را به حال خودش رها کردم و رفتم دوش بگیرم.

خداحافظی‌ها تاثّرانگیز بود. این آدم‌ها واقعا کنترل خارق‌العاده‌ای بر اعصاب خودشان داشتند چون بهتر از هر زمان دیگری تا آن هنگام، برایم نقش بازی کردند. حتی مینای بدکاره یکی از دستمال‌های خودش را به من داد و توصیه کرد آن را «به یادگار»، در طول مدت سفرم، روی قلبم نگه دارم…

اخبار و مطالب مرتبط با:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نُه + = 10

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>